حكيم ابوالقاسم فردوسى

1048

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همه آن كنم كار كز من سزد * نمانم كه بادى به دو بر وزد تو با تازيان دست يازى بكين * يكى در نهان خويشتن را ببين و ديگر كه آن پادشاهى مراست * در گاو تا پشت ماهى مراست اگر من سپاهى فرستم بروم * ترا تيغ پولاد گردد چو موم فرستاده از نزد نوشين روان * بيامد بكردار باد دمان بر قيصر آمد پيامش بداد * بپيچيد بىمايه قيصر ز داد نداد ايچ پاسخ ورا جز فريب * همى دور ديد از بلندى نشيب چنين گفت كز منذر كم خرد * سخن باور آن كن كه اندر خورد اگر خيره منذر بنالد همى * برين گونه رنجش ببالد همى ور ايدونك از دشت نيزه وران * نبالد كسى از كران تا كران زمين آنك بالاست پهنا كنيم * و زان دشت بىآب دريا كنيم فرستاده بشنيد و آمد چو گرد * شنيده سخنها همه ياد كرد برآشفت كسرى بدستور گفت * كه با مغز قيصر خرد نيست جفت من او را نمايم كه فرمان كراست * جهان جستن و جنگ و پيمان كراست ز بيشىّ و ز گردن افراختن * وزين كشتن و غارت و تاختن پشيمانى آنگه خورد مرد مست * كه شب زير آتش كند هر دو دست بفرمود تا بر كشيدند ناى * سپاه اندر آمد ز هر سو ز جاى ز درگاه برخاست آواى كوس * زمين قيرگون شد هوا آبنوس گزين كرد زان لشكر نامدار * سواران شمشيرزن سى هزار بمنذر سپرد آن سپاه گران * بفرمود كز دشت نيزه وران سپاهى بر از جنگ جويان بروم * كه آتش بر آرند زان مرز و بوم كه گر چند من شهريار توام * برين كينه بر مايه دار توام فرستاده‌يى ما كنون چرب‌گوى * فرستيم با نامه‌يى نزد اوى مگر خود نيايد ترا زان گزند * بروم و بقيصر تو ما را پسند [ نامه فرستادن نوشين روان نزديك قيصر روم و پاسخ او ] نويسنده‌يى خواست از بارگاه * بقيصر يكى نامه فرمود شاه ز نوشين روان شاه فرخ نژاد * جهانگير و زنده كن كىقباد بنزديك قيصر سرافراز روم * نگهبان آن مرز و آباد بوم سر نامه كرد آفرين از نخست * گرانمايگى جز بيزدان نجست خداوند گردنده خورشيد و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه كه بيرون شد از راه گردان سپهر * اگر جنگ جويد و گر داد و مهر تو گر قيصرى روم را مهترى * مكن بيش با تازيان داورى و گر ميش جويى ز چنگال گرگ * گمانى بود كژّ و رنجى بزرگ و گر سوى منذر فرستى سپاه * نمانم به تو لشكر و تاج و گاه و گر زيردستى بود بر منش * بشمشير يابد ز من سرزنش تو زان مرز يك رش مپيماى پاى * چو خواهى كه پيمان بماند بجاى و گر بگذرى زين سخن بگذرم * سر و گاه تو زير پى بسپرم درود خداوند ديهيم و زور * بدان كو نجويد ببيداد شور